سيد محمد باقر برقعى

130

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

سياه‌روزى ما بين كه در چنين روزى * به عالمى سر صلح و به ما دوئل دارد به بندگىّ چنين خواجه دل مبند كه او * هزار بنده به يك‌لحظه منفصل دارد به راه عشق عجب نيست گر رسد خللى * كه گل بهر سرشاخى دو صد مخل دارد ساز باد گران وز سوز اشك مخواه * كه آتش حرم سينه مشتعل دارد برون مكن تو ز درگاه خود « فتوحى » را * كه ديده‌اش برهت حق آب و گل دارد عضو فاسد دى مرا از درد دندان حالتى آمد پديد * كز بيان وصف آن حالت زبانم الكن است گفتى اندر كام من آن درد ، مارى گرزه است * گفتى اندر چشم من زان درد ميلى ز آهن است تلخ اندر كام ديدم هرچه شهد و شكر است * تار پيش چشم من هرچند روز روشن است تنگ شد بر من مجال آن‌سان كه گفتى اين جهان * با همه وسعت مرا در چشم ، چشم سوزن است شد مكدّر خاطرم زان حال كز رنج و تعب * حور گفتى پيش چشمم ز شتر ز اهريمن است مردگان را با چنين دردى عذاب و محنت است * زندگان را با چنين درد ، آرزوى مردن است هوش گفتى در سرم زان درد ، پا اندر گل است * روح گفتى از تنم در گيرودار رفتن است دوست گر نادان بود مانا كه دردى بر دل است * عضو اگر فاسد شود حقّا كه بارى بر تن است گفتم اين دندان كه دردش رشتهء صبرم گسيخت * گر همه عقد گهر باشد سزايش كندن است